من اومدم

سلام به همه دوستان گلم

امروز بعد از مدتها اومدم به دنیای فناوری اطلاعات یه سری بزنم......

چند وقت بود server محل کارم خراب شده بود و خلاصه حسابی مشغول بودم دسترسی محدود به اینترنت هم داستانی شده ...انگار آدم چیزی گم کرده .........البته این ارتقاء server برای من که دوره MCSE را می گذرونم خیلی کاربردی و جالب بود ...

هفته دیگه از ۱تا ۴ آبان قراره بریم تور مهارتهای زندگی (مکتب کمال)...خیلی خوشحالم و منتظر .....    به نظرم این آموزشها که شامل فن بیان و رفع خجولی و انتقادپذیری هست برای ما که قصد مهاجرت داریم خیلی خیلی مفید خواهد بود .......

دلم می خواد پست بعدیم خبر تغییر وضعیت پروندمون باشه ...(میخوام از قانون جذب استفاده کنم)

یه کار جدید

سلام به دوستان عزیزم

چند وقته یه کار جدید و جالبی را شروع کردم که هیچ ربطی به رشته تحصیلیم نداره ولی خیلی دوست داشتم این کار را تجربه کنم .....البته شرکت در کارگاه آموزشی شاد باشید و ثروتمند شوید مکتب کمال در ابتدا جرقه این فکر جدید را در ذهنم ایجاد کرد .......

این کار جدید من اخذ نمایندگی محصولات آرایشی بهداشتی Avon آمریکا هست که به کمک یکی از دوستان عزیزم که تخصص پوست و مو داره و مقیم کانادا هست این کار را انجام دادم و تا امروز هم خودم و هم تمام دوستام که خرید داشتند خیلی راضی بودیم.....همونطور که می دونید این برند ۱۳۰ ساله که کار می کنه و در تمام دنیا از اعتبار خوبی برخورداره ..........

اگه کسی از دوستان سوالی داره برام ایمیل بزنید من در خدمتتون هستم......  m_hfarr@yahoo.com

روز من

امروز اومدم به خودم بگم " تولدت مبارک "

امروز اومدم برای خودم بهترین آرزوها را ثبت کنم .....

امروز را خیلی دوست دارم ........ می دونم که امروز روز منه .........

یک شب به یادماندنی

پنج شنبه ۳۱ مرداد خاطره زیبایی را برایم جادوان کرد.........کنسرت همایون شجریان ......به همراه دو مهمان عزیز که به جرات می تونم بگم شادی و اعتماد بنفس امروزم را مدیون آنها هستم ........آقای دکتر محمود معظمی و خانوم محترمشون..........ازشون بینهایت سپاسگزارم که با وجود مشغله فراوان دعوت ما رو برای اومدن به کنسرت پذیرفتند و با حضورشون و صحبتهای باارزششون ما رو مفتخر کردند...

کنسرت جالبی بود ...شجریان پسر باید در برابر پدر بزرگوارش آموخته هایش را بر زبان می آورد و انصافا بسیار زیبا اینکار را انجام داد..........

موسیقی زیبا بخصوص سازهای کوبه ای فضای عجیبی در سالن ایجاد کرده بود.......و اوج این زیبایی در تصنیف آخر یعنی "وطن" بود ......

"وطن تو سبز جاودان بمان که من پرنده مهاجرم"

به نظر من باید بر دستان استاد بوسه زد که همچنین شاگردی از خود باقی گذاشته است...

خاطره زیبای آنشب برای همیشه در ذهنم خواهد ماند...

 

یک بازی وبلاگی

سلام به همه دوستان عزیزم

از طرف لینای عزیز به یک بازی وبلاگی دعوت شدم که البته آقا بهروز طراح اصلی این بازی هستند...

جریان از این قراره که باید به دو سوال زیر جواب بدم (یه خورده سخته ...مگه نه؟؟؟؟)

بـــازی وبـلاگـــی ســرزمیـــن مــــادری"  

    1. برای نیمه مهاجران استرالیا: چه چیزهای خوب و با ارزشی ممکنه باعث بشه که از رفتن منصرف بشین؟

 (برای مهاجران استرالیا: "چه چیزهای خوب و با ارزشی ممکنه باعث برگشتنتون بشه؟")
 - یه خواهش: فقط حرفهای خوب بزنید و غم و غصه دار نکنین جوابهاتون رو جان عزیزانتان!!

    2. برای نیمه مهاجران استرالیا: چه چیزها و یا خاطرات ارزشمندی هست که وقتی اونجا رفتید ازشون با افتخار واسه اجانب صحبت می کنید؟
(برای مهاجران استرالیا: "چه چیزها و یا خاطرات ارزشمندی از سرزمین مادری تون به یاد دارید واسه افتخار کردن پهلوی اجانب!؟")
 
۱- وقتی خوب فکر می کنم خیلی چیزهای باارزش هست که می تونه منو از رفتن منصرف کنه ...خانواده و دوستای مهربونم...شغلم که بهش علاقه دارم ...زبانی که به راحتی می تونم باهاش با همه ارتباط برقرار کنم ...و خلاصه خیلی چیزای دیگه .....ولی وقتی برای اولین بار هدفم را مهاجرت قرار دادم به همه اینها خوب خوب فکر کردم ...می دونم که دور شدن از دلبستگیها سخته ولی برای زیباتر کردن زندگیم نیاز دارم که سختیها را پشت سر بذارم .......پس از تمام دلایل احتمالی انصرافم از مهاجرت پلی می سازم برای موفقیتهای آینده و امید دارم به زودی خانواده و دوستان عزیزم هم به این تصمیم بزرگ من افتخار کنند ........
 
۲- من با تمام مشکلات و کمبودها وطنم را دوست دارم و بهش افتخار می کنم ....به زبان مادریم عشق می ورزم ......وقتی برم به دوستان جدیدم میگم که با شعر فارسی... با آواز اساتیدی مثل شجریان میشه تا اوج آسمان سفر کرد ....با نوای تار میشه دل را صیقل داد.....با صدای دف شور و هیجان را احساس کرد....
وقتی برم به دوستان جدیدم میگم ما ایرانیا چقدر مهربونیم و مهمون نواز(هرچند خیلی چیزا را یاد نگرفتیم و یا تمرین نکردیم ولی دل همه مون پاکه )
در ضمن اونجا همه دوستان جدید را دعوت می کنم و از غذاهای ایرانی بهره مندشان خواهم کرد.
 
خوب طبق قانون این بازی من هم هلیا و آتریسا و دونده عزیز را به این بازی جالب دعوت می کنم...  
 
 

یک داستان زیبا

این داستان زیبا و تاثیرگذار را یکی از همکاران عزیزم برام فرستاده که ازش ممنونم ........ اگه دوست داشتید شما هم بخونید جالبه ..........

 یک درس زیبا : هميشه کسانى که خدمت میکنند را به ياد داشته باشيد

 

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
 

- پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟
 

- خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد:
-
بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عده اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بیحوصلگى گفت :

 ۳۵- سنت
-
پسر دوباره سکه هايش را شمرد و گفت:
-
براى من يک بستنى بياوريد.
خدمتکار يک بستنى آورد و صورتحساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت.

پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه اش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.
 

يعنى او با پولهايش میتوانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمیماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.

شاد باشید و ثروتمند شوید

دوستان عزیزم سلام

هفته پیش به اتفاق همسرم یه تور تفریحی آموزشی به یاد ماندنی و موثر رفتیم که به جرات می تونم بگم دیدگاهم را راجع به شادی و ثروت و کلا راجع به زندگی تغییر مثبت داد ....

داستان از این قرار بود که ما در تور آموزشی شاد باشید و ثروتمند شوید مکتب کمال که استاد عزیزمون جناب آقای دکتر معظمی بنیانگذارش هستند ثبت نام کردیم و از سه شنبه تا جمعه در مجموعه فرهنگی تفریحی گاجره (نزدیک دیزین) مستقر بودیم ......جای همه دوستان خالی خیلی مفید و عالی بود ..

ساعت ۵ صبح سه شنبه ۸ مرداد با ۴ تا اتوبوس حرکت داشتیم که انصافا همه چیز منظم بود .......ساعت ۸ به گاجره رسیدیم و در هتل مستقر شدیم .... از ساعت ۱۱ کلاسهای آموزشی شروع شد و هر روز بین ۶ تا ۸ ساعت کلاس داشتیم که همونطور که از عنوان تور مشخص بود درباره روشهای رسیدن به ثروت در عین سلامت و شاد زندگی کردن بود ....کاری که این روزها شاید خیلی سخت به نظر برسه ...و ساعت ۳ بعد از ظهر جمعه ۱۱ مرداد برگشتیم تهران ......من سعی کردم جزوه مناسبی از صحبتهای باارزش استاد تهیه کنم که حتما چکیده ای از صحبتها را در پستهای بعدی میذارم.....

برنامه های تفریحی و ورزشی(کوه پیمایی و شنا) و مدیتیشن هم داشتیم و در کل محیط واقعا شاد و دوست داشتنی بود ..... دوستای جدیدی پیدا کردیم از شهرهای مختلف ایران چون تقریبا ۹۰ درصد از شهرستانهای دور و نزدیک اومده بودند و از ۱۸۰ نفری که در تور حضور داشتند به جرات می تونم بگم همه شون انسانهای ثروتمند و موفقی بودند که با تلاش خودشون و بهره گیری از صحبتها و آموزشهای دکتر معظمی به این موفقیت رسیده بودند .........خیلی جالب بود آدمایی که اولین بار بود همدیگه را می دیدند و از فرهنگهای گوناگون بودند روی سن خودشون را معرفی می کردند از موفقیتها و آرزوها و برنامه هاشون برای همه صحبت می کردند و حتی رازهای زندگیشون را هم می گفتند و روز آخر حتی جدا شدن از اون جمع صمیمی برای همه سخت بود ....... اون موقع بود که من فهمیدم آشتی دادن آدما با هم کار سختیه ولی شدنیه .....ما تمرین کردیم که کار گروهی انجام بدیم و به حرفای هم گوش بدیم و کسی را نادیده نگیریم ........از الگوهای موفقی که از هیچ به بالاترین قله های موفقیت و ثروت رسیده بودند درس گرفتیم ........وقتی کارخونه دار خیّر و موفق زنجانی با افتخار از همسرش به عنوان تکیه گاهش یاد کرد و حتی می خواست دست همسرش را در حضور همه ببوسه اشک از چشمان همه جاری شد.........

به عقیده من برای ما که تو کشورمون باورهای غلط زیادی حکمرانی می کنه اینگونه آموزشها واقعا ضروریه و من از آقای دکتر معظمی و همکارانشون برای کمک به ایجاد باورهای سالم و پویا در جامعه تشکر می کنم....

و خلاصه در این تجربه جدید و زیبا آموختم که میشه هم شاد بود هم انسانها را دوست داشت و هم ثروتمند و موثر بود......

 و خدای مهربون را با تمام وجود بخاطر مسیر زیبایی که انتخاب کردم شکر میکنم...

شام آخر داوینچی

سلام به دوستان عزیزم

چند وقت پیش یک مطلب جالب و تاثیرگذار خوندم که باز هم دوست عزیزم برام ایمیل کرده بود()

اگه دوست داشتید شما هم بخونید

شام آخر

 

لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگی شد:
می بایست "نیکی" را به شکل عیسی" و "بدی" را به شکل "یهودا" یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می کرد.

کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند. روزی دریک مراسم همسرایی, تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از جوانان همسرا یافت.

جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت.

سه سال گذشت.
تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود ؛ اما داوینچی هنوز بری یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود…کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند.
پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند , چون دیگر فرصتی بری طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند، دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد. وقتی کارش تمام شد گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید، و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من این تابلو را قبلاً دیده ام!"
داوینچی شگفت زده پرسید: کی؟!
گدا گفت: سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم , زندگی پراز رویایی داشتم، هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی بشوم!"

می توان گفت به قول اوشو :

به دنیا پا نهاده ای درست مانند کتابی باز و ساده و نانوشته .

باید سرنوشت خود را رقم بزنی ،

خود و نه کس دیگر ،

چه کسی می تواند

چنین کند ؟ چرا؟

مجبوری سرنوشت خود را خود بنویسی ، سرانجام خود باشی .

با "خود" آماده و قالب یافته به دنیا نیامده ای.

همچون بذر زاده شده ای و می توانی همان بذر بمانی و بمیری اما می توانی گل باشی و بشکفی ، می توانی درخت باشی و ببالی .

 

 

روزى که امیرکبیر به شدت گریست

دوستان عزیزم سلام

امروز یک مطلب جالب خوندم که یکی از دوستای گلم برام فرستاده بود (ازش ممنونم) و چون به نظرم جالب اومد تو این پست گذاشتم تا شما هم بخونید ..... کاش همه مون مثل "امیر کبیر" فکر کنیم .....

روزى که امیرکبیر به شدت گریست

سال 1264 قمرى، نخستين برنامه‌ى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مى‌شود.
هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باخته‌اند، امير بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند يا از شهر بيرون مى‌رفتند.
روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هايتان آبله‌کوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مى‌شود. امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست داده‌اى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم. اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.
چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود.. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گريستن کرد. در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى اميرکبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مرده‌اند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است که او اين چنين هاى‌هاى مى‌گريد. سپس، به امير نزديک شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو بچه‌ى شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست. امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشک‌هايش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نکوبيده‌اند.
امير با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ايرانى‌ها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مى‌گريم که چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند.
 

 

 

مرد همیشه سبز

وقتی روز جمعه شنیدم که هامون سینمای ایران رفت خیلی دلم گرفت اونقدر که نتونستم جلوی اشکامو بگیرم ......یاد خاطرات دوران نوجوانیم افتادم .....اون موقع خبری از سوپر استارهای امروزی با لباسها و ماشینهای پرزرق و برق و صورتهای آرایش کرده نبود ........ اون موقع سریال مورد علاقه من و همکلاسیهام روزی روزگاری بود و سوپر استار ما خسرو شکیبایی با صدای گرمش ..........

یادش بخیر .......... به قول یکی از گوینده های تلویزیون این شخصیت برای همه یه جورایی خاطره بود ...

وقتی دانشجو بودم به عشق خانه سبز سریع از دانشگاه می اومدم خونه ......... یاد گرفتم که هرگز اولین دیزی ( یا شایدم اولین پیتزا ) آشنایی مون را فراموش نکنم ......... و حتی اگه تو زندگی به هر دلیلی قهر کردم حتما حرف بزنم چراکه حرف منشا چشمه زلال محبت زن و مرد هست ........

 امیدوارم روح این مرد همیشه سبز در کنار خداوند مهربان آرام و شاد باشه

دلم خیلی گرفته ......